چهارشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۵

تنها بودن تنها راه من است !؛

به راستی مرز بين خود دوستی و خودپرستی کجاست؟ هميشه معتقد بودم، خود دوستی مقدس ترين نیازما در راه رسيدن به هدایت است.. به شعله ورشدن... به تکامل . واما خود پرستی .. گم شدن ، به بیراهه رفتن و بزرگترين سد باز دارنده ماست ،خود دوستی یک نیاز است و خود پرستی یک خواسته .. گر چه همگان قادر به تفکيک اين دو از هم نيستند . در تئوری برخی افراد پذیرفتن واقعیت وجودی خود مترادف با تنها شدن است و بازهم چه سخت است برايشان تمايز بين تنها بودن و تنها شدن ." روح عصيانگر" اوشو را ميخواندم ، مملو از هيجان بودم... آنچه که بود ضمیر خود من بود !کاش ميشد اين کلمات را خورد .. نه فرياد کشيد خواستم گزیده ای کوتاه را برای شما دوستانم هم بنويسم ؛ کوتاه که نه... کلی نوشتم دلم نيامد این کلمات را سلاخی کنم ( مثل وزارت ارشاد!!!)مطمئنم که چند بار ميخوانيد..؛
-
-
تمام بوداییان می کوشند تا نسخه ی کربنی گوتام بودا شوند. او یک آموزش دارد: اگر از آن پیروی کنید، درست مانند او خواهید شد، تمام مسیحیان نسخه های کربنی هستند: نسخه ی اصلی عیسی مسیح !؛
"... اما من هیچ آموزشی ندارم. زندگی من زندگی یک عصیانگر است. من نظریه، فلسفه و الهیاتی ندارم که به شما آموزش دهم. من فقط تجربه ی عصیانگری خودم را دارم تا با شما قسمت کنم و شما را دچار عصیانگری سازم. و وقتی شما یک عصیانگر بشوید، نسخه ی کربنی من نخواهید بود: برای خودتان پدیده ای منحصربه فرد خواهید بود.؛
-
-
تنهابودن نه فقط راه تو است به سوی حقیقت، راه همگان است. این تنها راه است. تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است. نخست: زندگی خودش برای خود یک دلیل است. لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی، به راهی خطا رفته ای
می گویی، " وقتی ده سال پیش پدرم مرد، تنها دلیل زنده بودنم را ازدست دادم. " این رویکری بسیار خطا است، روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست. پدر هرکسی دیر یا زود خواهد مرد. پدر پدر تو باید مرده باشد... و با این وجود پدرت زنده ماند .؛
تو برای خودت زنده نبوده ای، همیشه به کسی نیاز داشته ای تا دلیل زنده بودنت باشد. آن دلیل در هرلحظه می تواند ازبین برود: پدر خواهد مرد، مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هرچیزی غیر از خودت را دلیل زنده بودنت بسازی، به خودت توهین کرده ای، خودت را تحقیر کرده ای و از این نوع تحقیر پشتیبانی می شود؛ شاید پدرت از آن حمایت می کرده است.؛
هر پدر و هر مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند. این درخواستی عجیب است: اگر بتواند برآورده شود، آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند: تو باید برای پدر خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدرش زندگی کند، ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند! و تازمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی. تو زندگیت را کشانده ای، شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای
پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و باید برای خودش می مرد. تو نمی توانی برای پدرت بمیری، پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی؟ و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی
اگر والدین واقعا درک می کردند، به فرزندانشان کمک می کردند که به آنان وابسته نباشند و هیچ نوع تعلق خاطر تثبیت شده نداشته باشند: تعلق تثبیت شده به پدر، به مادر... تمام تعلق خاطرهای تثبیت شده متعلق به ذهن آسیب دیده است. فقط آزاد بودن و تماماٌ برای خود زندگی کردن نشانه سلامت روحانی است
و آنوقت مرا ملاقات کردی و باردیگر آن داستان کهنه را شروع کردی. پدرت مرد و تو می باید هرروز تنها زندگی کنی. آیا نمی توانستی یک دوست پیدا کنی؟ نمی توانستی زنی را برای دوست داشتن بیابی؟ نمی توانستی زندگی خودت را بسازی و آن را وقف موسیقی یا شعر یا رقص یا نقاشی کنی؟ پدر همیشه با تو نخواهد ماند.... و آنوقت با دیدن من، تو آن تعلق خاطر ثابت را به من منتقل کردی. بدون اینکه حتی از من اجازه بگیری! تو یک جای خالی داشتی و فکر کردی که پدری یافته ای!؛
تصادفی نیست که مذاهب خدا را "پدر" می خوانند. این ها افکار مردمان روانپریش است. مسیحیان کشیش های خود را "پدر" می خوانند. این مذاهب که خدا را "پدر" می خوانند و کشیشان خود را "پدر" خطاب می کنند، بجای اینکه به شما کمک کنند تا از روانپریشی و بیماری خود بیرون بیایید، به شما کمک می کنند تا بیشتر بیمار شوید و روانپریش تر گردید. تمام تجارت آنان به بیماری شما وابسته است
دست کم باید از من درخواست می کردی که آیا مایلم پدر تو باشم! همان روز سعی می کردم تا جهت خودت را تغییر بدهی. زندگی برای خودش کفایت می کند. انسان برای دیگری زندگی نمی کند. حتی اگر کسی را دوست داری، بخاطر خودت دوست داری، زیرا تو احساس شعف می کنی. دیگری فقط یک بهانه است. اگر از دوستی لذت می بری، این لذت تو است؛ دوستان فقط کمک می کنند تا اشتیاق خودت را ارضا کنی
و آنوقت زندگی سالم است، و تنها انسان سالم، از نظر روانی سالم، می تواند وجود روحانی خویش را کشف کند. انسان بیمار نمی تواند حرکت کند، او بسیار زیاد درگیر خواسته های روانی خودش است که برآورده نشده باقی خواهند ماند و مانند زخم برجای خواهند ماند. وگرنه، مرگ پدرت می توانست به تو کمک زیادی کند تا هشیار شوی که باردیگر به کس دیگری وابسته نشوی.؛
ولی تو ابدا از هوشمندی خودت استفاده نکردی. این وابستگی به پدرت بود که تولید اندوه و رنج کرد. حالا پدر رفته است؛ نخستین گام انسان هوشمند باید این باشد که اجازه ندهد این دوباره تکرار شود. انسان باید بیاموزد که تنها باشد
این به آن معنی نیست که تو باید از دوستان و خانواده و مردم و جامعه ببری، نه. هنر تنها زندگی کردن به معنی ترک دنیا نیست؛ هنر تنها زندگی کردن فقط به این معنی است که تو به هیچکس وابسته نباشی. از مردم لذت می بری، عاشق مردم هستی، همه چیز را با مردم تقسیم می کنی، ولی قادر هستی به تنهایی زندگی کنی و بااین وجود مسرور باشی. این طریق مراقبه است
تصادفا به اینجا وارد شدی و همان اشتباه را باردیگر مرتکب شدی. به من طوری نگاه کردی که گویی من پدرت هستم. ولی من پدر هیچکس نیستم... من حتی ازدواج نکرده ام !؛
خیلی عجیب است که خدا، که حتی ازدواج نکرده، پدر خوانده می شود، و کشیشان، که حتی ازدواج نمی کنند و فرزندانی ندارند، "پدر" خوانده می شوند! زیرا همه کس، یک روز دلش برای پدرش تنگ خواهد شد؛ آنوقت آنان جایگزین خواهند بود! آنان پدران جایگزین هستند، ولی آنان نیز فانی هستند، پس هر روزی می توانند بمیرند. حتی پاپ هم می تواند هرلحظه وربپرد! بنابراین مذاهب یک پدر ازلی خلق کرده اند دست کم خدا همیشه با تو خواهد ماند و تمام مذاهب خدا را بعنوان همیشه حاضر توصیف کرده اند همه جا حاضر، برهمه کار قادر و همه چیز دان
داستان راهبه ای را شنیده ام که عادت داشت با لباس حمام بگیرد. راهبه های دیگر از این ماجرا آگاه شدند و بنظرشان جنون آمیز رسید. از آن راهبه پرسیدند، "چه خبر است؟ چرا لباست را درنمی آوری و درست و حسابی حمام نمی کنی؟
او گفت، "چطور چنین کنم؟ خداوند همه جا حاضر و ناظر است." حتی در حمام دربسته نیز تنها نیستی. به نظر می رسد که خدا نوعی "تام چشم چران" باشد! پس هروقت در حمام را می بندی، خوب همه جا را نگاه کن __ اوباید در گوشه ای پنهان شده باشد تا تماشا کند که چه چیز می گذرد!؛
آن راهبه منطقاٌ درست می گفت، اگر این نظریه که خدا همه جا هست درست باشد، پس به یقین نمی تواند فقط به این خاطر که خانمی حمام می گیرد آنجا را ترک کند او اینقدر نجیب زاده نیست! حتی اگر در بیرون هم بوده باشد، وارد حمام می شد! آن راهبه از نظر منطقی کاملاٌ درست عمل کرده بود
ولی این خدا فقط برای این خلق شده که به کسانی کمک کند که همیشه نیازمند شکل پدر هستند: که امنیت آنان باشد، که حساب بانکی آنان باشد. بدون او آنان در این جهان پهناور تنها خواهند ماند. تو این مفهوم را حتی به اینجا آورده ای. ولی من نمی توانم از روانپریشی تو حمایت کنم. من اینجا هستم تا تمام انواع روانپریشی های شما را نابود کنم، تا به شما بهبور روحانی ببخشم.؛
نخستین اصل این است: آزادی از همه کس: پدر یا مادر، شوهر یا همسر. و به یاد داشته باش، بازهم تکرار می کنم: آزادی به این معنا نیست که تو باید همه چیز را ترک کنی. درواقع، کسانی که ترک دنیا می کنند آزاد نیستند: آنان از روی ترس ترک دنیا می کنند: آنان می ترسند که اگر از خانه فرار نکنند نتوانند آزاد باشند. ولی اگر آنان نتوانند در خانه آزاد باشند، حتی در هیمالیا هم نمی توانند آزاد باشند. شاید تنها در هیمالیا نشسته باشند، ولی به همسرشان فکر می کنند و به فرزندانشان و به دوستانشان فکر می کنند. تمام آن جمعیت آنجا حضور خواهند داشت
تو باید هنر مراقبه را بیاموزی. تمام این هنر از یک واقعیت ساده تشکیل شده: به سمت درون برو، زیرا در آنجا جامعه وجود ندارد، پدری نیست، مادری نیست؛ تو تنها هستی. مطلقا تنها. به دورن حرکت کن و خودت را پیدا کن، و ناگهان تنهایی تو دستخوش یک دگرگونی می شود: تنهایی تو به تنها بودن بدل می گردد. تنهایی بیمارگونه است؛ تنهابودن زیباست، بسیار زیبا
می گویی، " ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم .؛
این تمام شغل من است: که مردم را بیشتر و بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم. ولی به یاد داشته باش: احساس تنهایی کردن، تنهابودن نیست. تفاوت بسیار ظریف است، ولی باید بطور روشن درک شود: وقتی احساس تنهایی می کنی، دلت برای کسی تنگ می شود؛ وقتی دلت برای پدرت تنگ شده بود، احساس تنهایی می کردی. وقتی دلت برای کسی تنگ نشود، بلکه خودت را یافته باشی، آنوقت تنها خواهی بود ولی احساس تنهایی نخواهی کرد .؛
و تنهابودن بسیار زیباست. تمام قید ها و زنجیرها ازبین رفته است، تمام روابط ناپدید شده اند، هیچ چیز معرفت تو را آلوده نکرده است. مانند یک درخت سدرلبنانی تنها ایستاده ای، بلند و رشید در آسمان سربرافراشته ای؛ و هرچه بالاتر بروی تنهابودنت بیشتر و بیشتر می شود.؛
بنابراین اگر با بودن در اینجا بیشتر وبیشتر احساس تنهایی می کنی، خوب است. ولی می دانم که واژه ای نادرست به کار برده ای، می خواستی بگویی "بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم" اگر احساس تنهابودن داشتی، شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی آن شعفی که فقط آزادی می تواند آن را بیاورد، سروری که از درون هسته ی درونی خودت برمی خیزد. و چون اینک خودت را شناخته ای، می دانی که مرگی وجود ندارد، پس نیازی به هیچ امنیت و هیچ حفاظی نیست .؛
_________
"؛"روح عصیانگر
سخنان اوشو
ترجمه دوست خوبم آقای محسن خاتمی
_________
در پستهای بعدی سعی میکنم قسمت دیگری ازهمین فصل را بنویسم .؛

پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۵

تکرار یا تنوع.. مسئله این است !؛

واقعیت اینکه دست روزگار مخصوصا شرایط این روزها و البته خواندن بعضی کامنت ها و بلاگهای برخی از دوستان عزیز بالاخره منو به فکر کردن واداشت و در نتیجه باعث شد به نتایج خیلی عجیبی برسم ! البته ممکنه این موضوع به نظر مسخره بیاد اما من به این نتیجه رسیدم که حداقل در این سیستمی که ما در اون زندگی میکنیم امکانش هست که نه تکراری وجود داشته باشه و نه تنوعی !حالا چطور همچین چیزی ممکنه!؟
اول از همه چطوره واژه تکرار رو معنی کنیم ؛ اصلا برداشت شما از واژه تکرار چیه؟ آیا بعقیده شما هر اتفاقی که مکرر میشه همون معنی تکراره ؟ اگه جوابتون نه هست که خیلی لطف کردید برای من هم یه توضیح مختصر بدید و من گیج رو هم روشن کنید! ؛ اما اگر با من موافقید پس دیگه فکر نمیکنم بتونید تعریفی برای تنوع داشته باشید ! خوب مگر نه اینکه این طبیعت .. جهان وتمام عالم هستی اسیر چرخش و تکراره؟ مگر نه اینکه تمام چرخه طبیعت ؛ کهکشانها ... تا کوچکترین ذرات هستی مثل الکترونها در یک تکرار به دور خودشون میچرخند ؟ آیا شما میتونید موردی رو برای من مثال بیارید که از این قاعده مستثنا باشه؟ اگه میتونید که باز هم ممنون میشم لطف کنید و به من هم بگید و اگر با من موافقید که یه سوال پیش میاد ! در عالمی که همه چیز دستخوش تکرار هست و ما انسان هاهم جزئی کوچک از این سیستم هستیم چطور میتونیم جدا از این قاعده و به دنبال تنوع باشیم؟ پس بطور کل تنوع وجود خارجی نداره و البته چون تکرار در مقایسه با تنوع معنی پیدا میکنه پس در نتیجه تکرار هم معنی خودشو از دست میده یعنی نتیجه میگیریم در این عالم هستی نه تکراری هست و نه تنوعی !؛ خطاب به اون دوستانی که از تکرار مخصوصا تکراری بودن این روزها خیلی رنج میبرن؛ پس زیاد خودتونو اذیت نکنید ؛ اصلا هیچی نیست !!!؛
-
ولی از شوخی گذشته (گر چه چندان شوخی هم نبود!..) فکر کردید شاید بعضی از تکرارهاهم مفید باشن ؟ و یا در اونها معنی و مفهومی نهفته باشه !؟ شاید خیلی از اتفاقاتی که در طبیعت رخ میدن هم حرفی برای گفتن داشته باشن! مثل فصل تازه شدن طبیعت و اینکه هر سال این تولد بصورت یه سیکل اتفاق میافته ! شاید منطقی باشه که قبول کنیم ما هم جزئی از سیستم چرخشی جهان و طبیعت هستیم و توی این سیکل قرار داریم . من فکر میکنم این جهان بر پایه هایی بنا شده.. مثل عمل و عکس العمل ؛ مثل چرخش و سیکل ؛ مثل اساس نسبیت و یا مسائل دیگه که ما آدما از خیلی هاشون شون سر در نمیاریم! بطور مثال .. فکرشو بکنین... انگار که شما کامپیوترتون پروروگرام کنید و بعد روشنش کنید و اونوقت سیستم طبق قوانینی که شما براش تعیین کردید شروع به کار کنه و یه سری کارهایی رو انجام بده ؛ در این صورت همه چی تحت کنترل شماست ؛ حتی اون ویروسی رو هم که خودتون ساختید و محض سرگرمی انداختینش توی سیستم که باهاش بازی کنید ! ما آدما دائما در حال بهم زدن همه چیز هستیم و از طرفی در تلاش رسیدن به جایی که خودمون هم نمیدونیم کجاست پس شاید بهتر باشه که بجای موندن و قکر کردن فقط بدویم ! ما باید حدود اختیارات خودمون رو بشناسیم و اینو بفهمیم که تصمیم گیرنده نهایی ما نیستیم! گر چه خیلی لذت بخش نیست ولی این نتیجه ای هست که در آخر بهش میرسیم پس اگه زودتر برسیم موفق تر از کسانی هستیم که واقعیت رو نمیپذیرند و یا دیر تر میرسند ! به قول خیام
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
حالا نمیدونم آیا اون کسی که صاحب همه چیزه و ما بهش میگیم خدا از این بازی که برای ما ترتیب داده لذت میبره؟ البته حتما میبره !ولی شاید تعریف لذت های سادیستیک برای ما و خدا متفاوت باشه!؛ گر چه ، شاید هم کلا داستان یه جور دیگه باشه.. !؛

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴

سال نو مبارک

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
-
بالاخره سال نو هم تحویل شد مثل هر سال !شاید فکر کنید... ای بابا یه روز تکراری مثل همه روزا ! چی شد مگه؟ هیچی ! چه اتفاق خاصی افتاد ؟ چه تحولی ایجاد شد؟ هنوز هم داره زمان میگذره؛ درست مثل چند ساعت پیش که توی سال گذشته بودیم..خوب واقعا هم همینه !؛
اما از طرفی هم اگه بخوایم منتظر یه معجزه باشیم ، هیچوقت هیچ اتفاقی نمیافته. این ماییم که باید فرصت ها رو ایجاد کنیم . بهترین کاری که میشه کرد اینه که این موقعیت رو به عنوان بهانه ای ببینیم برای یه سری تصمیم گیری ها و تغییرات اساسی که چند وقتی هست پشت گوش انداختیم .؛
سال نو همتون توام با شادی و سلامت باشه

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

اصلا چه اهمیتی داره که بوی عید نیاد؟چه اهمیتی داره که اصلا یه درخت هم شکوفه نزده باشه؟ چه اهمیتی داره که اصلا سفره ای در کار نباشه؟ چه اهمیتی داره که موقع تحویل سال کسی نباشه که کنارت بشینه و با همدیگه منتظر تحویل سال نو بشین؟ چه اهمیتی داره که دلت برای همه تنگ شده باشه و هیشکی هم پیشت نباشه؟ چه اهمیتی داره که حتی نتونی بگی چته؟!؛
در عوض میتونی خاطرات خوبتو به یاد بیاری.. با خدای خودت خلوت کنی.. .. تک تک سین های هفت سینو تو دلت بچینی .. میتونی خدا رو شکر کنی بخاطر تموم چیزایی که الان داری و میتونستی که نداشته باشی ؛ میتونی لااقل از چیزایی که داری لذت ببری
خدا رو شکر وقتی که هیشکی نیست لااقل خدا هستش

چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۴


وسلامی به لطافت بهاردل انگیز به شما دوستان خوبم
خوب دیگه شمارش معکوس برای سال نو شروع شده و طبیعت در حال تولدی دوبارست ؛ بیاین ما هم خودمون رو بدست جریان جاری طبیعت بسپریم وتازگی و تولد دوباره رو تجربه کنیم ؛ نگذاریم در این هنگام که همه چیز به سمت تحول و زیبایی پیش میره
رخوت و افسردگی ما رو از فرصت همگام شدن با طبیعت محروم کنه.؛
باید که سختیهای سال گذشته رو بدست تاریخ گذشته بسپریم و همیشه به یاد داشته باشیم که این انرژی های مثبت ماست که فرداهای مثبت و روشن ما رو رقم میزنه . بعقیده من بزرگترین تصمیمی که هر کس میتونه برای زندگیش بگیره اینه که مثبت فکر کنه و البته عمل کنه ؛ کار آسونی هم نیست اما اگر آسون هم بود دیگه تصمیم بزرگی نمیشد ! ؛
بهرحال در این روزهای باقی مونده به سال نو امیدوارم هرجایی که هستین حسابی خوش و خرم باشین و لبای قشنگتون پر از خنده.؛
این آهنگهای با مزه روهم براتون گذاشتم که مطمئِن بشم خنده به لبتون هست

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۴

یه روز عجیب مثل خیلی از روزای دیگه!!!؟

-
امروزکه گذشت خیلی روز عجیبی بود! نه اینکه اتفاق عجیبی افتاده باشه، نه.. اتفاقا خیلی هم یکنواخت بود اما همش احساس میکردم که لحظاتم رو یه بار از قبل مرور کردم! البته بار اول که نیست و میدونم شما هم بارها این تجربه رو داشتین پس بیاین چند دقیقه با همدیگه در مورد این موضوع فکر کنیم ؛
اول بیاین از یه سوال شروع کنیم و اون اینکه آیا ما در گذشته های خیلی دور آیا مشابه این لحظات رو گذروندیم یعنی اینکه دوره یا دوره های زندگی دیگه ای هم داشتیم یا اینکه ..همه چی فقط مربوط به زندگی جاری ماست ؟!؛
اگه(( فعلا)) فرض رو بر این بگذاریم که ما فقط یک دوره زندگی داریم و اتفاقاتی که تجربه میکنیم فقط محدود به زندگی جاری ماست، پس به احتمال زیاد ما باید این لحظات رو یا در بیداری گذرونده باشیم و یا در خواب . فکر میکنم در مورد نظریه اول خیلی بعید به نظر برسه یعتی اینکه معمولا حافظه ما اینقدر هم بد نیست که مثلا نتونیم به یاد بیاریم تا حالا به عمرمون توی این شهر نیومدیم و در نتیجه خاطراتی هم توی این شهر نداشتیم یا چیزی مشابه این مورد ! پس چه دلیلی میتونه پشت این موضوع عجیب باشه ؟
خیلی مختصربگم ؛ برداشت من اینه که ..من فکر نمیکنم اتفاقاتی که برای ما میافته از پیش تعیین شده باشه بلکه فکر میکنم شرایطی که برای ما پیش میاد بسته به لیاقتی هست که برای خودمون ایجاد کردیم ، یعنی اینکه نه تنها سرنوشت ما از پیش تعیین شده نیست بلکه این خود ماییم که اونو میسازیم، البته ابزارش هم به ما داده شده و اون هم قدرت اراده ماست ، من فکر میکنم که این موضوع ، میتونه هدف دار بودن اراده و در نتیجه زندگی رو توجیه کنه؛ ما از طرفی خودمون همیشه چند قدم عقب تر ازشرایط و اتفاقاتی هستیم که برای خودمون رقم زدیم و از طرفی تا حدود زیادی هم قادر به تغییر اون شرایط ! البته این وابستگی های مادی هست که ما رو عقب تر نگه میداره . وابستگیهای مادی که باعث میشه ما همیشه تابع دومحدودیت بزرگ زمان و مکان باشیم .؛
ولی روح چیزی ورای مادیت هست ، یعنی محدود به زمان و مکان نیست و شاید نکته همینجا باشه . روح های سبکتر از افق دید وسیعتری برخوردار هستند و در نتیجه میتونن گاهی جلوتر از زمان حرکت کنند و قبل از اینکه اتفاقی بیافته بتونن اونو ببینن . این موضوع در بعضی اشخاص حتی بطور ارادی هم میتونه اتفاق بیفته که در این صورت بستگی به میزان و درجه عدم وابستگی روح به جسم داره . این نظریه به منطق من تا حدود زیادی جور در میاد؛
ولی در هر صورت این موضوعها خیلی پیچیدن و هیچوقت هم که نمیشه بطور قطعی نتیجه ای گرفت. گرچه.. خوب خیلی وقتا مثل امروز بد جوری فکرمو مشغول میکنن!؛
راستی ... شما در این مورد چی فکر میکنید ؟!؛