شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۵

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
و از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره نزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
...
نمیدونم این شعر از کی هست اما نمیخوام هیچ وقت از یادش ببرم
دیروز خیلی وحشتناک بود ولی خدا رو شکر این کابوس تا سپیده امروز ادامه پیدا نکرد
امیدوارم دیگه تکرار نشه .؛

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۵

بازم اومدم و ... بازم دلم پره

چند وقتی بود که چیزی ننوشته بودم فکر میکنم گذشته از گرفتاریها و کمبود وقتم بنا بر دلایلی که دوست هم ندارم بهشون فکر کنم انگیزه نوشتنو از دست داده بودم ولی ... نمیدونم شاید امروز یه جورایی زیادی خسته شدم ... شاید هم نخواستم این بلاگ هم جزئئ از همون خاطراتی بشه که بنا بر همون دلایل که نگفتم دوست نداشته باشم بهش فکر کنم . حالا چرا نگفتم و اینکه چرا نخواستم ! ؟ فکر میکنم یه جور خود درگیری باشه! البته این جور خود درگیری ها.. وقتی که آدم در جریان یک تغییر بزرگ فکری هست همیشه اتفاق میافته . میدونید یه واقعیت خیلی تلخه که همیشه گذشت زمان و تجربه کردن شرایط مختلف به زور هم که شده آدم رو مجبور میکنه یه واقعیت هایی رو بپذیره و یا اینکه بهتر بگم تسلیم شه . ببینم تا حالا شده با یه گاو مچ بندازین ؟!! اگه این کارو بکنین میفهمین که درسهایی که یه گاو به شما میتونه بده چقدر متنوعه ! بیچاره غیر از خوبی هیچ کاری از دستش بر نمیاد ! واقعا شرم آوره که ما میخوریمش .. . هیچوقت دوست نداشتم اونچه رو که میبینم باور کنم ! همیشه همینه.. آدم هی مقاومت میکنه ... بعدش هم خسته میشه میشه مثل خیلی های دیگه ! چقدراین تغییر شرم آور و زشت میتتونه باشه .. ولی از یه چیزی که مطمئنم اینه که این هم یکی دیگه از قوانینی هست که خدا این دنیا رو بر پایه اون خلق کرده ! اگه یه کم کتاب قانون اساسی جنگل رو مطالعه کرده باشین دیگه نیازی به توضیح بیشتر من نیست همه چیز اونجا نوشته ! اصلا این طبیعت لامصب همش پر از درسه .. من نمیدونم حالا از خدا پیش کی شکایت کنم ؟ !! به قول معروف .. خودت کردی که لعنت بر خودم باد ! حالا هی نگین همشو گردن خدا ننداز لااقل تو این یه مورد حق با منه جوهره و ذات طبیعت همینه و متاسفانه ما هم جزیی ازشیم ! شاید هم این همون آزمایش خداست که میگن ! نمیدونم هر چی که هست زشت و بی رحمانست ! من همیشه مخصوصا حالا بیشتر از هر وقت دیگه برای خودم فقط یه چیز از خدا خواستم و اون اینکه خدایا حالا که داستان اینه ..تو رو به خودت قسم حتی برای یه لحظه هم که شده منو محتاج بنده های خودت نکن . تصمیم دارم معنی دوستی رو تو ذهنم یه تغییرات کوچیکی بدم ! یه جورایی که قیافش خیلی هم بی ریخت نشه
***
هر چه را که هست مینویسم و آنچه که مینویسم دیر زمانیست که نیست...میخواهم که تنهاییم را با سکوت بیامیزم و سایه وار بسرایم آنچه را سرودنی نیست بر شاخه های عریان شانه های انتظار ....ء