یکشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۴

اگه شما هم مثل من شاکیرا رو دوست دارید این کلیپ رو ببینید
don't bother

شهر قصه(همون خاله سوسکه خودمون !؛

سلام دوستان
فکر نمیکنم کسی شهر قصه رو نشناسه! من که همیشه از این قصه خیلی لذت بردم،هنور هم از شنیدنش سیر نمیشم .
اینجا گذاشتم که شما هم گوش کنید ؛
-

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۴

سلام به تمام دوستانی که به این بلاگ سر میزنن میبخشین که یه مقدار دیر خودمو معرفی کردم
راستش چند وقت پیش که این بلاگ رو درست کردم یشتر قصدم کنجکاوی بود، ولی کم کم خوشم اومد!خوشحال میشم شما هم اگه میاین و سر میزنین, یه چیزایی واسم بنویسین به هر حال دنیا دنیای ارتباطاته مگه نه!؟
در مورد خودم اگه بخوام براتون بگم ...راستش الان حدود 2 سالی هست که از ایران خارج شدم و الان هم نیویورک زندگی میکنم .. گر چه بعضی اوقات احساس میکنم چند ساله که از ایران خارج شدم! بسکه ماجراهای عجیب و غریب داشتم تو این مدت! نه اینکه راحت بوده باشم ولی راضیم خوب.. بالاخره کلی تجربه پیدا کردم. مثلا... اینو فهمیدم که آدم هر جایی که باشه از هر لحظه ای که داره باید تموم لذتشو ببره . خوب ...حرف زدنش راحته ولی باید درکش کنی واقعا خیلی اوقات که میشینم و خاطرات چند سال پیشمو مرور میکنم میبینم چقدر خوش میگذشت
چه دوستای خوبی داشتم!چه روزای قشنگی که شاید نتونستم لذت واقعیشونو ببرم اون هم به این دلیل که فکر میکردم احتمالا لذت یه جور دیگست !؛
چی بگم... بعضی اوقات دیدن چند لحظه پدر و مادر و خانواده رو با هیچ چی عوض نمیکنی! نمیدونم اصلا چی شد حرف به اینجاها کشید !شاید امشب خیلی دلم گرفته.. واقعا که تنهایی خیلی بده .ولی یه چیزی که ازش سر در نمیارم اینه که چرا همه آدما از تنهایی مینالن همه هم تنهان؟

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۴

پست(( فضای رایگان برای آپلود فایل ها تون)) رو آپدیت کردم اگه به کارتون میاد حتما سر بزنید

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۴

مادرم دلم برایت تنگ است



مهربانم مادرم
دفترغمگین چشمانت گواه از رنج توست
از من نادان مرنج
گر خطاها کرده ام این از نبود مهر نیست
با خدای خویش هم بس ناسپاسی کرده ام
دوست دارم

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

یخ

یخ
دوست داشتم چشمهایم را به تو هدیه میکردم
تا که بنشینی در آنها
و در گرمای چشمانم فراموش کنی سرمای دلهای یخ زده مردم را ..
اما.. تو خود یخ بودی و شکستی آینه چشمم را با سردی نگاه خویش
و بر خاک ریختی ذره ذره اش را
در دانه های اشکم
و حتی ندیدی
عکس خود را
در سکوت اشکهای خونینم
که فرو میرفت در زمین قلبم
و میرست در آسمان احساسم
با میوه هایی آتشین..
..........................

دوست داشتم دستهایم را به تو هدیه میکردم
تا بنوشی نوازشهای پنهان گشته در دستهایم را
چون پروانه ای از گلبرگهای عشق
در آینه محبت گیسوانت را با آنها شانه زنی
و با بال و پر دستهایم
به پرواز در آیی در عرش احساس..
اما تو....
ندیدی دستهایم را که بسوی تو گرفته بودم
چرا که چشمهایت را بسته بودی
..........................

و دوست داشتم لبهایم را به تو هدیه میکردم
تا برایت آواز بخوانند
و بخوانند افسانه زیبای عشق را هنگام خوابت
اما تو....؛
تو بدون قصه من نیز به خواب میرفتی
.....همانگونه که خواب بودی
هنگامی که من دستهایم را بسوی تو گرفته بودم
همین ...

یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۴

تشویش




وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا مي پيچد
از تو مي پرسيدم :
به كجا بايد رفت ؟
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن از ورطه هستي مي داد
يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد
در قفس طوطي مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد
من كه روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني را آتش بزند
در شب گيسوي تو گم شدم از وحشت خويش
حمید مصدق